۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

غریب و حیران و تنها

کاش بغض من می شکست و می نوشتم
کاش عقربه های این ساعت را نگه می داشتم
کاش ساعت تیک تیک نمی کرد
کاش ایران بودم
کاش بیگانه نبودم
. . .
این پای رفتن نیست
و این دل دیگر برای دلباختن نیست
این آشیانه سرد است
این قصه بی پایان
و امید که می رود
و داستان به سر نمی رسد
پای گریز می خواهم
امید بودن می خواهم
به میان جنگل می روم
به میان دشت می روم

با پرنده مهاجر می گویم
با برگ بر خاک افتاد می گویم
و
امروز به ابر خاکستری گله کردم
با او گریه کردم
با او شیون زدم
با او اشک ریختم
در تنهای سپیده دم امروز اشک را مهمان این دل کردم
و باز با تو گفتم
و در خانه دل خلوت کردم و تنها با یاد تو
کاش بودی
و کاش من بیگانه نبودم

به یاد نسرین عزیزم که دو سال است من را در این شهر غریب و حیران تنها گذاشته
یادت گرامی و روحت شاد

۱ نظر:

Alik گفت...

با پرنده مهاجر می گویم
با برگ بر خاک افتاد می گویم....