۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

نسرین

سرد بود و آسمان خاکستری اما
راستی خاک گرم بود.
تو ومن و ما بارها و بارها از خاک سرد گفتیم.
برای تو و فقط برای تو از خاک گرم می گویم
از زندگی و تولد می گویم
به خاطر آخرین لبخند قشنگ ات از زندگی می نویسم ؛
"دخترک کوچک با چشمان سیاه..."
و امروز با جامه سیاه
وای باید وای باید به زیباترین و تنها یادگارت
چه و از کجا بگویم ا
ز بسترسبز گذرگاه تو یا
خاکی که ترا به آن سپردیم نه…
شاید هم ازپاکی دلت
به زلالی رود های ایران
و از استقامتت مانند کوه دماوند و تفتان وسهند
نه این را هم نخواهم گفت؛
تنها از زندگی و تولد تو خواهم گفت
و تنها از بودن و پایداریت
و گرمای آغوشت
و بدن پاکت
و از گرمای خاکی که آن پاکی را به آن سپردیم
می گویم می گویم
و باز هم می گویم تا زندگی را باور کند

هیچ نظری موجود نیست: