رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

نسرین

سرد بود و آسمان خاکستری اما
راستی خاک گرم بود.
تو ومن و ما بارها و بارها از خاک سرد گفتیم.
برای تو و فقط برای تو از خاک گرم می گویم
از زندگی و تولد می گویم
به خاطر آخرین لبخند قشنگ ات از زندگی می نویسم ؛
"دخترک کوچک با چشمان سیاه..."
و امروز با جامه سیاه
وای باید وای باید به زیباترین و تنها یادگارت
چه و از کجا بگویم ا
ز بسترسبز گذرگاه تو یا
خاکی که ترا به آن سپردیم نه…
شاید هم ازپاکی دلت
به زلالی رود های ایران
و از استقامتت مانند کوه دماوند و تفتان وسهند
نه این را هم نخواهم گفت؛
تنها از زندگی و تولد تو خواهم گفت
و تنها از بودن و پایداریت
و گرمای آغوشت
و بدن پاکت
و از گرمای خاکی که آن پاکی را به آن سپردیم
می گویم می گویم
و باز هم می گویم تا زندگی را باور کند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

هیچ

او را به خاک سرد سپرد مچشم گشودممی دانی خواب خوشی بودولی بی رنگ ، سیاه و سپیددریا بودولی آرام ،بی موجدر میان خروشاناما تلا طم وجودش خاکی بودنهآسمانی نبودطوفان بودولی بی روحتاریک بودآیا هیچ بود؟؟؟؟نه هیچ هم نبودراستیهیچ ِ هیچ بوداصلاَبی اثربی ثبات بی آزار...یار گفت هنر مندی ستبا سردی با بی رحمیبا بی روحی همسفر شدنحرکت را دیدنو ثابت ماندنبا هیچ ِ هیچ در مسیری همراه شدنو ره پیمودنبا نبود ها همقدم شدنآخرمن همبستر شیون دل شدم. . . . هیچ ِ هیچ را با آوای چنگ بدرقه کردمو به قبرستان سیاه فراموشی سپردم


این مطلب را من حیلی وقت پیش نوشته بودم یک شبی که به